روزهای من
چون شعله های آتش
زبانه کشیدند
وخاموش شدند
ولی در روشنی آن ها چهره ی تو را دیدم
و تو مرا شعری چند آموختی
که از ما به یادگار
خواهد ماند.
........وآنگاه آفتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد و به میان
کارهای ما سرک کشید.وما هیچ ندانستیم آمدنش از
کدامین سو بود.می دیدیمش که هر روز ازسحرگاهان
یک جا می نشیند،و بالا آمدن خورشید را نظاره میکند، و
تا شامگاهان،همچنان روی بر او نگاه میدارد و با
او میگردد.آنگاه تازه دانستیم که چرا به او می گویند:
((آفتابگردان))!
و از آنجایی که خورشید در اسطوره ها نماد((حقیقت))
بود،آفتابگردان را نکو داشتیم،و خواستیم تا با ما بماند
ونشان ما باشد،نه به آن نشان که خود را حقیقت
بپنداریم،ونه حتی به آن توهم که روی خود را به سوی
حقیقت بدانیم،بلکه تنها به نشان آرزویی که در سویدای
قلبمان روییدن گرفته بود،که:((ای کاش میتوانستیم آن گونه باشیم.))
واگر غیر از این بود،اوهرگز نمی پذیرفت!

درود بر همه
بعضی ها معتقدن که کمال هر هنری در طبیعت وجود داره. با نگاهی به تصاویر این ابر ها در آسمان آدم به این فکر می افته که اگر یک نقاش این تصاویر رو به وجود آورده باشه حتما نقاش خیلی خلاقی بوده. به هر حال از این حرفا که بگذریم امیدوارم از دیدن این تصاویر واقعی لذت ببرید و اگر دوست داشتید کمی خیال پردازی کنید.
خوش باشید.
باران
اضلاغ فراغت را می شست
من با شن های مرطوب عزیمت
بازی می کردم
و خواب سفر های منقش می دیدم .
من قاتی آزادی شن بودم .
من
دلتنگ
بودم.
در باغ
یک سفره مأنوس
پهن
بود.
چیزی وسط سفره، شبیه
ادراک منور:
یک خوشه ی انگور
روی همه ی شایبه را پوشید.
تعمیر سکوت
گیجم کرد.
دیدم که درخت ،هست.
وقتی که درخت هست
پیداست که باید بود،
باید بود
ورد روایت را
تا متن سپید
دنبال
کرد.
اما
ای یأس ملون!

سال نو مبارک....
من به دنبال همان پنجره سازی هستم
که بیاید از دور
شیشه ای تازه بر اندام دلم اندازد
آخر انگار که یک بارش سخت
شیشه اش را شکسته است
شیشه وقتی که شکست
زخمی زخم تاری است که اندوه زده است
تو اگر خواب اقا قیها را با دلم کوک کنی
تا هم آغوش باد شیشه ای خوا هم ساخت
واگر لازم نیست که من خسته چو امروز
به دنبال دل پنجره پرواز کنم .
دلم می خواست :
دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربانتر بود
از این بیچاره مردم یاد می فر مود!
دلم می خواست
دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم می خواست
مردم در همه احوال با هم اشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نا مرادی های یکدیگر نمی جستند
دلم می خواست
دست مرگ رااز دامن امید ما کوتاه می کردند !
در این ذنیای بی اغاز و بی پایان
در این صخرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا زین تلخ کا میها ی بی هنگام بس می کرد !!
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد!
نمیگویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد!
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان میداد !
همین ده روز هستی را امان می داد!
دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد !!!
دلم می خواست:
سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ما ندند
بهاری جاودان اغوش وا می کرد
جهاندر مو جی از زیبایی و خوبی شنا می کرد!
بهشت عشق می خندید
به روزی اسمان آبی وآرام پرستو ها ی مهر
و دوستی پرواز می کردند
به روی بام ها ناقوس ازادی صدا می کرد
مگو این ارزو خام است!
مگو روح بشر همواره سر گردان و ناکام است
اگر این کهکشان از هم نمی پاشید!
بیا تا ما:
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
به شادی




